حكيم زجاجى

1339

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دگربار سلطان بيامد به رى * شكسته چو از ديو ، كاو [ و ] س‌كى كه برگشت از قصر مازندران * نديدند جز رنج سودى در آن همان بود سلطان كز اينجاى رفت * به شهر رى آمد چو بىراى رفت زياده عنا بود بر شهريار * بر آن لشكر و نامداران كار سليمان دگربار بنهفت روى * بدى زار ز آن خسرو نام‌جوى همان ايلدگز نيز بنمود پشت * چو پيش آمد آن روزگار درشت ز رفتن پشيمان شده شهريار * پراكنده مال و برآشفته كار تهى مخزن و دل پراندوه و غم * فزون درد و رنج و دوا گشته كم شهنشاه ز آن غصه رنجور شد * ز صحت تن نازكش دور شد به كرمان فرستاده بد خال را * بزن خواسته خواجه . . . . . . . . . . را امامى كه شيبانيش « 1 » نام بود * بدان كار بد رفته مانند دود ز كرمان روان گشت بانو به راه * به مهد اندرون همچو تابنده‌ماه چو نزديك همدان شد آن كاروان « 2 » * محمد بد از درد دل ناتوان به مهد اندرون شاه شد پيشباز * برفتند گردن‌فرازان فراز به آيين جهان را بياراستند * جهانى بدان كار برخاستند ز پانصد فزون ، قبه برپاى بود * به عشرت همه خلق را راى بود به گردون شد آواز خنياگران * زمين پرزر و زيور از هركران چو بر تخت شد خسرو نام‌جوى * نيارست رفتن به نزديك اوى ز بيمارى و ضعف دورى گزيد * ز راه بزرگى از آن‌سان سزيد از اين‌روى كان شاه رنجور بود * از آن . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به ذالحجه سلطان محمد نماند * به مرگش سپهر برين خون فشاند ز پانصد نبد رفته پنجاه بيش * كه مرگ آمد از راه ناگاه پيش نبد سال شاهيش افزون ز هفت * به روز جوانى ز دنيا برفت نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * ز ناله چه خيزد ، و ليكن بنال رخش بود چون سيب سرخ و سپيد * بر قامتش سرو بودى چو بيد

--> ( 1 ) امام شيبانى را فرستاده بود به خطهء خاتون كرمانى . راحة الصدور ، 270 . ( 2 ) ناتوان